
|
باران ...به نام صفحه نگارهستی
| ||||||
|
هیچ داری از دل مهدی خبر؟ گریه های هر شبش را تا سحر؟ او که ارباب تمام عالم است، من بمیرم، سر به زانوی غم است، شیعیان! مهدی غریب و بی کس است، جان مولا معصیت دیگر بس است، شیعیان! بس نیست غفلت هایمان؟ غربت وتنهایی مولایمان؟ ما عبید و عبد دنیا گشته ایم، غافل از مهدی زهرا گشته ایم، من که دارم ادعای شیعه گی، چه بگویم من به جز شرمندگی...؟ (( اللهم عجل لولیک الفرج ))
وقتی محبتت را با همه وجودت به من تقدیم کردی و مرا شرمنده الطاف کریمانه ات کردی و «مادر عزیزم روزت مبارک» به نام خدا ![]() مهدی جان ما ساکن عصر جمعه هاییم تو منتظری که ما بیاییم ... غربت چه حکایت غریبیست اقا تو کجا و ماکجاییم... دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا، دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را… این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی! باید آدمش پیدا شود! باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد! سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند! فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش… شروع میکنی به خرج کردنشان! توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟ بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها! سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری… اما بگذار به سن تو برسند! بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند غریب است دوست داشتن. و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر. تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند ...
به نام خدا.. سلام خوبین؟؟ پیشاپیش سال نو مبارک !! تا پایان امسال دیگه نمیتونم بیام اینجا ؛میرم سفر... خوبی که ندیدین اگه بدی دیدین حلال کنید شاید برگشتی نباشه... انشالله همه سال خوبی داشته باشید !!!
سلام ..
مولای من! آنقدر روزها وشب ها آمدکه ما به خودنیامدیم ونپرسیدیم چرا تودر صحراخیمه نشین شده ای .چرا که دور از مردمان زندگی میکنی؟ ما به خود نیامدیم وتو هر روز امیدواری که به سویت برگردیم .تو هر روز چشم انتظاری که ما برای نیکبختی خودمان برای سعادت خودمان به سوی توبرگردیم. مولای من! ای خسته سال های طولانی غیبت؛ ای رنجورنامردمی ما ؛ اینک ما ؛ درخلوت بی کسی روز؛ ارام برمی خیزم ؛ دو رکعت نماز حاجت می خوانم که مرا ببخشی. دو رکعت نماز نیاز میخوانم که بدی ها وغفلت هایم را نادیده بگیری وتو چقدر مهربان؛ همه گذشته هایم را همه بدی هایم را می بخشی نادیده میگیری مهربان وپرنور؛ مرامی پذیری .اری صدای شکستن دلم را اول از همه تو شنیدی. دل نگران من قبل از همه توبوده ای. مهربان وپرنور مرا می پذیری و نوای گرم و صمیمی ات در بند بند وجودم شنیده می شود که می فرمایی: خدایا خداوندا! از در گاهت می خواهم از ثواب های من مهدی بردار و در نامه اعمال شیعیانی قرار ده که اینک دل شکسته و خجلت زده بر گشته اند.؟
اللهم احی به القلوب المیته
سلااام خوبین؟؟ بالاخره جور شد اردوی جنوب و میگم اخه اسمم تو قرعه کشی درنیومد ولی خوشبختانه یتعداد انصراف دادن وجاواسه ما باز شد.. خدایا شکرت !! دوستدارین سفر لحظه ای داشته باشید به عمق دلتنگی ها؟!پس بریم :
ادامه مطلب سلام .. امروز که ازخواب بیدار شدم دلم خیلی گرفته بود انگار از همه دنیا متنفر باشی علتشم فقط ینفر بود .. هیچوقت نمیبخشمش هیچوقت ... انقدر بهم ریختم که از خوابگاه زدم بیرون .میخوام برم دارالشفا "مرقد شهدای گمنام" وقتی دلم میگیره میرم اونجا .نمیتونم توصیفش کنم که چه جایی من که فقط اونجا اروم میشم ... اگه یروز ازدنیا دلت گرفت که هیچی نمیتونس ارومت کنه یسر برو مرقد شهدای گمنام بدجور ارومت میکنن ..اخه اونا خودشون و پیدا کردن ماییم که گم شدیم توی زرق وبرق این دنیا.. دلم خیلی پر هرچی بنویسم اروم نمیشم باید برم ..فعلا
![]() الو … الو… سلامکسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب نمیده؟ یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم … هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم . صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما… بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛ بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا…چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد… خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه…کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است … بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی… کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدابه خواب فرو رفت...
دیرگاهیست در درونم غوغایی برپاست...
به گمانم که کسی می آید! شاید تو باشی، ای موعود! ماکه را گول زدیم!!!!!!!!!!!!!!!!!! بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود ما خدا را با خود سر دعوا بردیم٫ و قسم ها خوردیم ما بهم بد کردیم ما به هم بد گفتیم ما حقیقت ها را زیر پا له کردیم وچقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم از شما میپرسم ما که را گول زدیم؟!!!!!!!!!!!!!!!!
یاد دارم در غروبی سرد سرد میگذشت از کوچه ی ما دوره گرد داد میزد کهنه قالی میخرم دست دوم جنس عالی میخرم کاسه و ظرف سفالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغضش شکست اول ماه است و نان در سفره نیست ای خداشکرت ولی این زندگیست؟!!!!! بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید گفت آقا سفره خالی میخرید؟
اگر چه روز من وروزگار میگذرد ؛دلم خوش است که با یاد یار میگذرد؛چقدر خاطره انگیز و شاد و رویایی است قطار عمر که در انتظار میگذرد...
هر جمعه دست به دعا برمی داریم و دردمندانه و ازعمق جان از پروردگار جهان میخواهیم آمدنت را ای آفتاب تابنده مهربان ! در یکی از همین جمعه های دور یا نزدیک خواهی آمد با اسب سرخ در برابر خورشید و از مقابل من . ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید ... «فریدون مشیری» بیادت وبنامت... گفتم خدایا نگاهم کن تا نگاهت کنم نگاهم کرد.... گفتم نشد صدایم کن تا صدایت کنم ش صدایم کرد..... گفتم نشد به سویم بیا تا به سویت بیام به سویم آمد.... اما.... نگاهم کرد صدایم کرد به سویم آمد ...... اما من یه نگاه هم نکردم . . . آخ که چقدر این دل برای خدا سنگه و برای غیر خدا خاک....
در سمت توام دلم باران دستم باران دهانم باران چشمم باران روزم را با بندگی تو پاگشا می کنم در هر اذانی که می وزد پنجره ها باز می شوند یاد تو کوران می کند... خـــدا و آرایـشــگـر ! مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد. مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟ آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد. مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم. مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد. آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند. مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه دردو رنج در دنیاوجوددارد... چهره ی گل باغ و صحرا را گلستان میکند دیدن مهدی هزاران درد درمان میکند مدعی گوید که از یک گل نمیگردد بهار من گلی دارم که عالم را گلستان میکند
|
||||||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||||||